چمدان :  نصرالله حدادی پژوهشگر و تهران شناس در یادداشتی که امروز ۳ اسفند در  روزنامه ایران منتشر کرد، نوشت:

هفتم اسفندماه سال ۱۳۳۴، علي اکبر دهخدا را از دست داديم و در هشتمين روز از اسفند ماه سال ۱۳۶۴، غلامحسين بنان از آسمان هنر ايران پرکشيد و فاصله ۳۰ساله درگذشت اين دو بزرگمرد اهل ادب و هنر ايران، يک وجه مشترک دارد: غربت دهخدا و افسردگي بنان. هنرمند اگر نتواند هنر خود را عرضه بدارد و قدر ببيند و بر صدر نشيند، به ظاهر زنده است و مرحوم بنان که يک بار پس از تصادف در ۲۷ دي ماه سال ۱۳۳۶ و از دست دادن يک چشمش دچار افسردگي شده بود، بار ديگر دچار افسردگي خاطر شد و با همين حالت از دنيا رفت و مرحوم علي اکبر دهخدا که پس از کودتاي ۲۸ مرداد، به اذيت و آزار حکومت و تيمسار آزموده دچار شده بود، در عين غربت، در يک روز باراني و سرد اسفند ماه، پيکر نحيفش به سمت ابن بابويه تشييع شد و در مقبره خانوادگي اش به خاک سپرده شد و تعداد تشييع کنندگان آن چنان اندک بودند که گويي اين استاد بي بديل، هرگز شاگردي را تربيت ننمود و خدمتي به فرهنگ اين ديار نکرد و دوستداري نداشت.

بماند حسرت مرحوم بنان که دوست داشت در آرامستان ظهيرالدوله در کنار رهي معيري و ملک الشعرا بهار و فروغ فرخزاد و برادران محجوبي و ايرج ميرزا و داريوش رفيعي و هنرمندان بسيار ديگري به خاک سپرده شود و نشد که چنين شود و به امام زاده طاهر(ع) کرج برده شد تا در آنجا آرام گيرد و بعدها آرامگاه او باعث شد تا بسياري ديگر از اهالي ادب و هنر و سياست و نامداران، در کنار او مدفن بيايند و آن منطقه و مزارها، آباد شود.

مرحوم غلامحسین بنان

اما حکايت خواندني دهخدا تاثير کلام و قلم او که بلاي جانش شده بود، بارها، قصد جان او را کرده بودند. او مي گويد: يکي از خوانندگان پر و پا قرص روزنامه که به او لقب مثمرالملک داده بودند، هميشه روز انتشار روزنامه به دفتر اداره مي آمد و يک شماره روزنامه مي خريد و تمام آن را از آغاز تا پايان و با علاقه تمام همانجا مي خواند و بعد روزنامه را براي استفاده ديگران مي گذاشت و مي رفت. يک روز که در اداره مشغول نوشتن مقاله بودم، ديدم مثمرالملک وارد شد. به او گفتم: امروز روز انتشار روزنامه نيست. گفت: مي دانم، از مجلس شوراي ملي مي آيم و خبري براي شما دارم. گفتم: چه خبري؟ در پاسخ گفت: در مجلس راجع به محاکمه شما صحبت مي کردند. با آيات عظام [سيدمحمد] طباطبايي و [سيدعبدالله] بهبهاني مطلب را در ميان نهادند. آيت الله بهبهاني موافقت کرد و با توضيح ايشان آيت الله طباطبايي هم که در ابتدا ترديد داشت، موافق شد. آمدم بگويم که مواظب خود باشيد و هر کار که لازم است، بکنيد…. متعاقب آن مرا به مجلس احضار کردند.

مرحوم علی اکبر دهخدا

به آنجا رفتم در مدخل تالار دارالشوري که به آنجا هدايت شدم، دو نفر… را ديدم، هر يک [تپانچه] موزري حمايل کرده و ايستاده بودند و بعدها فهميدم حضور آنان براي آن بود که اگر من از مجلس موفق بيرون آيم از بين ببرندم. باري داخل تالار شدم. ترتيب مجلس اول چنين بود که قالي بزرگي کف تالار را مي پوشانيد و وکلا برآن قالي به صف روي زمين مي نشستند و در صدر تالار قاليچه اي متصل به قالي بزرگ گسترده بود که رئيس مجلس بر آن مي نشست و گوشه راست بر قاليچه ديگري که مورب افکنده شده بود، آيات عظام با هم جلوس مي کردند. باري حاضران در جلسه از من پرسش ها کردند و ايراداتي بر مندرجات مقالات من در صوراسرافيل گرفتند. جوان بودم و حاضرالذهن و با مطالعه و آگاه به دلايل و براهين مخالفان و حاضر به گفتن پاسخ هاي منطقي به اعتراضات ايشان، هر مساله را که طرح کردند و هر نکته اي را که بر من و نوشته من گرفتند، با دلايل محکم و جواب ها از سنخ خودشان، قاطع و مقنع گفتم، آيه را به آيه و حديث را به حديث و روايت را به روايت رد کردم و پس با همان منطق و ابزار به اثبات صحب مسائل طرح شده در مقالات خود پرداختم و کار بدانجا رسيد که همه مجاب شدند و به برائت من و حقانيت سخنانم راي دادند.

آرامگاه علی‌اکبر دهخدا در گورستان ابن بابویه شهر ری

نايب رئيس مجلس… مرا از روي ديگر با خود بيرون برد و با درشکه خود از کوچه پشت مسجد سپه سالار به خانه رسانيد و در تشويق و ترغيب مي گفت که رفيق در مجلس همه حرف هاي خودت را زيرکانه تکرار کردي هيچ، اثبات هم کرده و مانند گاليله سرانجام گفتن که با اين حال زمين مي چرخد.» در آخرين لحظات حيات مرحوم دهخدا، زنده ياد دکتر معين با چشماني اشکبار، به حال نزار و احتضار او مي نگريست. صدايي از دهخدا شنيد که مي خواند: درد عشقي کشيده ام که مپرس، زهر هجري چشيده ام که مپرس… رنج سي ساله دهخدا، لغت نامه را آفريد و صداي جادويي بنان موسيقي اصيل ما را همواره زنده نگاه مي دارد، مثل لغت نامه. خدايشان بيامرزاد.

مرحوم علی اکبر دهخدا